داستان های از بزرگان و منابع جدید قدیم
نويسندگان
سید رضا هاشمی

کودکی که آماده تولد بود، نزد خدا رفت و پرسید:

 

می گویند فردا شما مرا به زمین میفرستید، اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟

 

خداوند پاسخ داد:

 

از میان تعداد بسیار فرشتگان، من یکی را برای تو در نظر گرفته ام. او در انتظار توست و از تونگهداری خواهد کرد.

 

اما کودک هنوز مطمئن نبود که می خواهد برود یا نه .

اما اینجا در بهشت، من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند.

 

خداوند لبخند زد:

 

فرشته تو برایت آواز خواهد خواند، هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.

 

 

کودک ادامه داد:

 

من چطور می توانم بفهمم مردم چه می گویند وقتی زبان آنها رانمی دانم؟

 

 

خداوند او را نوازش کرد و گفت:

 

فرشته تو زیباترین وشیرین ترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی؟

 

 

کودک با ناراحتی گفت:

 

وقتی می خواهم با شما صحبت کنم، چه کنم ؟

 

 

خدا برای این سوال هم پاسخی داشت:

 

فرشته ات دستهایت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد می دهد که چگونه دعا کنی.

 

 

کودک سرش را برگرداند و پرسید:

 

شنیده ام که در زمین انسانهای بدی هم زندگی می کنند. چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟

 

 

فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد، حتی اگر به قیمت جانش تمام شود.

 

 

کودک با نگرانی ادامه داد:

 

اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شما را ببینم، ناراحت خواهم بود.

 

 

خداوند لبخند زد و گفت:

 

فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت، گرچه من همیشه در کنار تو خواهم بود.

 

 

در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده میشد. کودک می دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند. او به آرامی یک سوال دیگر از خداوند پرسید:

 

خدایا اگر من باید همین حالابروم، لطفاً نام فرشته ام را به من بگویید.

 

 

خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد:

 

نام فرشته ات اهمیتی ندارد.

 

به راحتی میتوانی او را مادر صدا کنی.


ادامه مطلب

 
 
[ یک شنبه 29 مرداد 1396  ] [ 4:57 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

-------------------- . پـــــــــولدار.-------------------------

1-اگر در مجلسی غذا نخورد می گویند :یا رژیم دارد یا غذاها باب طبعش نیست.

2-اگر لباسش كوتاه و بی قواره باشد می گویند : معلوم نیست از كدام بوتیك خریده.

3-اگر پیاده راه برود می گویند : كار عاقلانه ای میكنه پیاده روی برای سلامتی بدن لازمه.

4-اگر تند تند غذا بخورد می گویند : ببین چه كار واجبی داره كه اینقدر عجله می كنه.

5-اگر از اداره بیرون كنند می گویند : چون مداخلش و عایداتش زیاد بود حسودها برایش زدند.

6-اگر از خونه بیرون نیاد می گویند : احتیاجی نداره حالا استراحت می كنه.

7-اگر بمیرد می گویند ؟

 

---------------------فقیر.-------------------------------------------

1-اگر در مجلسی غذا نخورد می گویند : بیچاره عادت نداره غذاهای خوب بخوره.

2-اگر لباسش كوتاه و بی قواره باشد می گویند : نیگاش كن ، لباس به تنش زار می زنه.

3-اگر پیاده راه برود می گویند : جون سگ داره این همه راه رو می خواد پیاده بره.

4-اگر تند تند غذا بخورد می گویند : انگار از قحطی برگشته.

5-اگر از اداره بیرون كنند می گویند : دزدی كرده.

6-اگر از خونه بیرون نیاد می گویند : لش تن پرور حال كار هم نداره.

7- اگر بمیرد می گویند : خدا بیامرزدش.


ادامه مطلب

 
 
[ یک شنبه 29 مرداد 1396  ] [ 4:55 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

امام باقر (علیه السلام) فرمود: در زمان رسول خدا، در آغاز هجرت یکی از مومنین صفه به نام سعد بسیار در فقر و ناداری به سر می برد و همیشه در نماز جماعت، ملازم پیامبر خدا بود و هرگز نمازش ترک نمی شد رسول خدا صلی الله علیه واله و سلم وقتی او را می دید، دلش به حال او می سوخت و نگاه دلسوزانه به او می کرد. غریبی و تهیدستی او رسول خدا را سخت ناراحت می کرد، روزی به سعد فرمود: اگر چیزی به دستم برسد تو را بی نیاز می کنم. مدتی از این جریان گذشت، رسول خدا صلی الله علیه واله و سلم از این که چیزی به او نرسید تا به سعد کمک کند، غمگین شد خداوند وقتی رسولش را این گونه غمگین یافت، جبرئیل را به سوی او فرستاد جبرئیل که دو درهم همراهش بود، به حضور پیامبر صلی الله علیه واله و سلم آمد و عرض کرد: ای رسول خدا صلی الله علیه واله و سلم خداوند اندوه تو را به خاطر سعد دریافت، آیا دوست داری که سعد بی نیاز گردد.

 

پیامبر صلی الله علیه واله و سلم فرمود: آری. جبرئیل گفت، این دو درهم را به سعد بده و به او دستور بده که با آن تجارت کند پیامبر صلی الله علیه واله و سلم آن دو درهم را گرفت و سپس برای نماز از منزل خارج شد؛ دید سعد کنار حجره مسجد ایستاده و منتظر رسول خداست. وقتی که سعد را دید، فرمود: ای سعد آیا تجارت و خرید و فروش می دانی؟ سعد گفت: سوگند به خدا چیزی ندارم که با آن تجارت کنم. پیامبر صلی الله علیه و اله و سلم آن دو درهم را به او داد و به او فرمود: با این دو درهم تجارت کن و روزی خدا را به دست بیاور. او هم آن دو درهم را گرفت و همراه رسول خدا به مسجد رفت و نماز ظهر و عصر را خواند، بعد از نماز، رسول خدا به او فرمود: برخیز به دنبال کسب رزق برو که من از وضع تو غمگین هستم. سعد برخاست و کمر همت بست و به تجارت مشغول شد به قدری از دو درهم برکت داشت که هر کالایی با آن می خرید، سود فراوان می کرد؛ دنیا به او رو آورد و اموال و ثروتش زیاد گردید و تجارتش رونق بسیار گرفت. در کنار مسجد محلی را برای کسب و کار خود انتخاب کرد و به خرید و فروش، مشغول گردید

 

کم کم پیامبر صلی الله علیه واله وسلم دید که بلال حبشی وقت نماز را اعلام کرده ولی هنوز سعد سرگرم خرید و توبه فروش است، نه وضو گرفته و نه برای نماز آماده می شود. پیامبر صلی الله علیه واله وسلم وقتی او را به این وضع دید، به او فرمود: «یا سعد شغلتک الدنیا عن الصلاة ای سعد دنیا تو را از نماز بازداشت». او در پاسخ چنین توجیه می کرد و می گفت: چه کار کنم؟ ثروتم را تلف کنم؟ به این مرد متاعی فروخته ام؛ می خواهم پولش را بستانم و از این مرد متاعی خریده ام؛ می خواهم قیمتش را بپردازم. رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم در مورد سعد، آن چنان ناراحت و غمگین شد که این بار اندوه رسول خدا شدیدتر از آن هنگام بود که سعد در فقر و تهیدستی به سر می برد.

 

جبرئیل بر پیامبر صلی الله علیه واله وسلم نازل شد و عرض کرد: خداوند اندوه تو را در باره سعد دریافت، کدام یک از این دو حالت را در مورد سعد دوست داری آیا حالت اولی یعنی فقر و تهیدستی او و توجه به نماز و عبادت را دوست داری یا حالت دوم را که بی نیاز است ولی توجه به عبادت ندارد؟ پیامبر صلی الله علیه واله وسلم فرمود: حالت اولی را دوست دارم، چرا که حالت دوم او باعث شد که دنیایش، دینش را ربود و برد، جبرئیل گفت: «ان الدنیا و الاموال فتنه و مشغله عن الاخره» ؛ دلبستگی به دنیا و ثروت، مایه آزمایش و بازدارنده آخرت است. آن گاه جبرئیل گفت: آن دو درهم را که به او قرض داده بودی از او بگیر که در این صورت وضع او به حالت اول برمی گردد رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم به سعد فرمود: آیا نمی خواهی دو درهم مرا بدهی؟ سعد گفت: به جای آن دویست درهم می دهم. پیغمبر صلی الله علیه واله وسلم فرمود: همان دو درهم مرا بده. سعد دو درهم آن حضرت را داد از آن پس دنیا به سعد پشت کرد و تمام اموالش کم کم از دستش رفت و زندگیش به حالت اول بازگشت.

 

این داستان هشداری است به کسانی که دلبستگی به دنیا دارند و دنیا را هدف می دانند؛ غافل از آن که دنیا وسیله است برای آخرت، و دلبستگی افراطی به دنیا مانع یاد خدا می شود.

 

 


ادامه مطلب

 
 
[ یک شنبه 29 مرداد 1396  ] [ 4:54 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0



فقیری از کنار دکان کباب فروشی میگذشت.

 مرد کباب فروش گوشت ها را در سیخ ها کرده و به روی آتش نهاده باد میزند و بوی خوش گوشت سرخ شده در فضا پراکنده شده بود. بیچاره مرد فقیر چون گرسنه بود و پولی هم نداشت تا از کباب بخورد تکه نان خشکی را که در توبره داشت خارج کرده و بر روی دود کباب گرفته به دهان گذاشت.

او به همین ترتیب چند تکه نان خشک خورد و سپس براه افتاد تا از آنجا برود ولی مرد کباب فروش به سرعت از دکان خارج شده دست وی را گرفت و گفت:کجا میروی پول دود کباب را که خورده ای بده. از قضا ملا از آنجا میگذشت جریان را دید و متوجه شد که مرد فقیر التماس و زاری میکند و تقاضا مینماید او را رها کنند. ولی مرد کباب فروش میخواست پول دودی را که وی خورده است بگیرد.

 

 

ملا دلش برای مرد فقیر سوخت و جلو رفته به کباب فروش گفت: این مرد را آزاد کن تا برود من پول دود کبابی را که او خورده است میدهم.

کباب فروش قبول کرد و مرد فقیر را رها کرد. ملا پس از رقتن فقیر چند سکه از جیبش خارج کرده و در حال که آنها را یکی پس از دیگری به روی زمین میانداخت به مرد کباب فروش گفت: بیا این هم صدای پول دودی که آن مرد خورده، بشمار و تحویل بگیر. مرد کباب فروش با حیرت به ملا نگریست و گفت: این چه طرز پول دادن است مرد خدا؟ ملا همان طور که پول ها را بر زمین میانداخت تا صدایی از آنها بلند شود گفت: خوب جان من کسی که دود کباب و بوی آنرا بفروشد و بخواهد برای آن پول بگیرد باید به جای پول صدای آنرا تحویل بگیرد.

 

 

 


ادامه مطلب

 
 
[ یک شنبه 29 مرداد 1396  ] [ 4:52 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

مردی مرد و به جهنم رفت. دیو جهنم او در محل ورود دید و گفت: اینجا سه اتاق وجود دارد. شما می*توانید هر کدام را که می*خواهید انتخاب کنید و تا ابد در آن زندگی کنید.

دیو او را به اتاق اول برد جایی که مردم در آن جا از مچ دست آویزان بودند و آشکار در عذاب بودند.

دیو او را به اتاق دوم برد جایی که مردم در حال کتک خورد با زنجیرهای آهنی بودند.

دیو در سوم را باز کرد، و مرد به داخل نگاه کرد و دید مردم زیادی دور هم نشسته*اند و از کمر به پایین در زباله ، در حال خوردن چای

مرد بی درنگ تصمیم گرفت که در کدام اتاق می خواهد مادام العمر بماند و آخرین اتاق را انتخاب کرد.

او به داخل اتاق سوم رفت، فنجان چایش را برداشت و دیو برگشت و گفت: خوب پسرا، وقت استراحت تموم، سراتونو برگردونید تو آشغالا


ادامه مطلب

 
 
[ یک شنبه 29 مرداد 1396  ] [ 4:50 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

پسر بچه ای وارد بستنی فروشی شد و پشت میزی نشست .پیشخدمت یک لیوان آب برایش آورد . پسر بچه پرسید :"یک بستنی میوه ای چند است؟"پیشخدمت پاسخ داد :"50 سنت ".پسر بچه دستش را در جیبش برد و شروع به شمردن کرد. بعد پرسید :"یک بستنی ساده چند است؟"

 

در همین حال ،تعدادی از مشتریان در انتظار میز خالی بودند و پیشخدمت با اعصبانیت پاسخ داد :"35 سنت"

 

پسر دوباره سکه هایش را شمرد و گفت "لطفا یک بستنی ساده"

 

پیشخدمت بستنی را آورد و به دنبال کار خود رفت پسرک نیز پس از خوردن بستنی پول را به صندق پرداخت و رفت.وقتی پیشخدمت بازگشت از آنچه دید شوکه شد . آنجا در کنار ظرف خالی بستنی ، 2سکه 5سنتی و 5سکه 1سنتی گذاشته شده بود برای انعام پیشخدمت!!!!!!!!

 


ادامه مطلب

 
 
[ یک شنبه 29 مرداد 1396  ] [ 4:48 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

می گویند مردی روستایی با چند الاغش وارد شهر شد. هنگامی که کارش تمام شد و خواست به روستا بازگردد، الاغ ها را سرشماری کرد. دست بر قضا سه رأس از الاغ ها را نیافت. سراسیمه به سراغ اهالی رفت و سراغ الاغ های گمشده را گرفت.

 

از قرار معلوم کسی الاغ ها را ندیده بود. نزدیک ظهر، در حالی که مرد روستایی خسته و ناامید شده بود، رهگذری به او پیشنهاد کرد، وقت نماز سری به مسجد جامع شهر بزند و از امام جماعت بخواهد تا بالای منبر از جمعیت نمازخوان کسب اطلاع کند. مرد روستایی همین کار را کرد.

امام جماعت از باب خیر و مهمان دوستی، نماز اول را که خواند بالای منبر رفت و از آن جا که مردی نکته دان و آگاه بود، رو به جماعت کرد و گفت: «آهای مردم در میان شما کسی هست که از مال دنیا بیزار باشد؟»

خشکه مقدسی از جا برخاست و گفت: «من!»

امام جماعت بار دیگر بانگ برآورد: «آهای مردم! در میان شما کسی هست که از صورت زیبا ناخشنود شود؟»

خشکه مقدس دیگر برخاست و گفت: «من!»

امام جماعت بار سوم گفت: «آهای مردم! کسی در میان شما هست که از آوای خوش متنفر باشد؟»

خشکه مقدس دیگری بر پا ایستاد و گفت: «من!»

سپس امام جماعت رو به مرد روستایی کرد و گفت: «بفرما! سه تا خرت پیدا شد. بردار و برو.»


ادامه مطلب

 
 
[ یک شنبه 29 مرداد 1396  ] [ 4:46 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

لوسی عزیزم، هیچ خبر تازه‌ای نیست. در سالن نشسته‌ایم و ریزش باران را تماشا می‌كنیم. در این هوای وحشتناك، زیاد نمی‌توان بیرون رفت: بنابراین نمایش كمدی بازی می‌كنیم. آه عزیزم، چه‌قدر این تئاترهای سالنی امروزی احمقانه‌اند! همه‌چیز در آن‌ها تصنعی، خشن و سنگین است. شوخی‌ها مثل گلوله‌های توپ همه‌چیز را خراب می‌كنند. نه شوخ‌طبعی، نه لطافت طبع، نه خلق و خوی خوش ، هیچ ظرافتی وجود ندارد. این مردانِ ادبیات واقعاً از دنیا هیچ نمی‌دانند. اصلاً نمی‌دانند مردم در كشور ما چه‌طور فكر می‌كنند و چه‌طور صحبت می‌كنند. شاید من به آن‌ها اجازه دهم كه آداب و رسوم و قراردادهای ما را تحقیر كنند اما ابداً اجازه نمی‌دهم كه آن‌ها را نشناسند.

 

 خلاصه این‌كه نمایش كمدی بازی می‌كنیم. از آن‌جایی كه فقط دو تا زن هستیم، شوهرم نقش مستخدمه را اجرا می‌كند و به همین خاطر صورتش را كاملاً تراشیده. لوسی عزیزم نمی‌توانی تصور كنی اصلاح چه‌قدر قیافه‌اش را عوض كرده! نه شب، نه روز دیگر نمی‌توانم او را بشناسم. اگر نمی‌گذاشت سبیلش تا اجرای بعدی رشد كند فكر می‌كنم نسبت به او بی‌وفا می‌شدم ، این‌قدر كه این‌طور مرا منزجر می‌كند. واقعاً یك مردِ بدون سبیل، دیگر یك مرد نیست من زیاد ریش را دوست ندارم چون تقریباً یك قیافه‌ی شلخته‌ای را به آدم می‌دهد، اما سبیل، آه سبیل! واقعاً برای یك چهره‌ی مردانه ضروری‌ست. نه، هرگز نمی‌توانی تصور كنی این برسِ كوچكِ مو روی لب تا چه اندازه در نگرش و در ... در روابط بین زوجین مؤثر است. در مورد این موضوع انبوهی از تفكرات به ذهنم خطور كرده كه جرأت نمی‌كنم برایت بنویسم. همه را بعداً با كمال میل درگوشی برایت خواهم گفت. آخر برای توضیح دادن بعضی چیزها به سختی می‌توان كلمه پیدا كرد و بعضی از واژه‌ها را هم كه نمی‌توان جایگزین كرد؛ روی كاغذ چنان چهره‌ی زشتی دارند كه نمی‌توان نوشت‌شان. به‌علاوه، موضوع به قدری مشكل، ظریف و خلاف نزاكت است كه دانشی بی‌پایان لازم است تا بدون خطر به آن حمله كنی.

 

 

 

خلاصه! واقعاً حیف اگر حرف‌هایم را نمی‌فهمی! به هر حال عزیزم، سعی كن كمی منظورم را از بین سطور درك كنی. بله، وقتی شوهرم را بدون سبیل دیدم، قبل از هرچیز فهمیدم من هرگز در برابر یك هنرپیشه و نیز یك كشیش موعظه‌گر (كه پدر«دیدون» فریبنده‌ترین‌شان بود) خود را نخواهم باخت. و وقتی كمی بعد از آن با شوهرم تنها شدم، سبیل نداشتنش منزجركننده‌تر بود. آه! لوسی عزیزم هرگز اجازه نده كه یك مرد بدون سبیل تو را ببوسد. بوسه‌هایش هیچ لطفی ندارند هیچ، هیچ! این بوسه دیگر آن جذابیت، آن لطافت و آن... نمك، بله این بوسه نمك بوسه‌ی واقعی را ندارد. سبیل، نمك بوسه است. تصور كن كه یك پوست خشك... یا مرطوب را با لبت تماس دهند، این است نوازش یك مرد اصلاح كرده. مسلماً به زحمتش نمی‌ارزد.

 

 

 

می‌توانی به من بگویی این جذابیت سبیل از كجا ناشی می‌شود؟ اصلاً خودِ من می‌دانم؟ من فكر می‌كنم سبیل اول خیلی دلپذیر قلقلك می‌دهد. قبل از لب احساسش می‌كنیم و لرزشی مطبوع را در تمام بدن تا نوك انگشتان پا ایجاد می‌كند. این سبیل است كه نوازش می‌كند و پوست را می‌لرزاند و به اعصاب این لرزش دلپذیر را می‌دهد كه باعث ادا كردن یك «آخِ» كوچك می‌شود انگار كه خیلی سردت باشد. و روی گردن! بله، هرگز سبیلی را روی گردنت احساس كرده‌ای؟ این حس نیمه مستت می‌كند، منقبضت می‌كند، تا پشتت پایین می‌آید، و تا نوك انگشتانت می‌دود. آدم به خود می‌پیچد، شانه‌ها را تكان می‌دهد و سر را به عقب برمی‌گرداند. هم دلت می‌خواهد فرار كنی و هم بمانی؛ هم پرستیدنی‌ست و هم محرك خشم! اما چه‌قدر خوب است! به علاوه هنوز...

 

 

 

یعنی واقعاً دیگر جرأت نمی‌كنم ادامه دهم؟ ببین! شوهری كه دوستت دارد، می‌تواند فرصت‌های متعددی را برای ربودن بوسه بیاید. حال باید بگویم بدون سبیل، این بوسه‌های پنهانی نیز قسمت عمده‌ی طعم خود را از دست می‌دهند، البته بدون در نظر گرفتن این‌كه تقریباً نابه‌جا و ناشایست تلقی می‌شوند. این‌ها را آن‌گونه كه می‌توانی برای خودت تفسیر كن. اگر نظر مرا بخواهی، این توجیهی‌ست كه من برای آن یافته‌ام: یك لب بدون سبیل لخت است، درست مثل یك بدن بدون لباس. لباس همیشه ضروری‌ست، حتا اگر بخواهی می‌تواند خیلی كم باشد اما باید باشد. آفریدگار، (وقتی در مورد این چیزها صحبت می‌كنم اصلاً جرأت نمی‌كنم كلمه‌ی دیگری بنویسم) خداوند به پوشاندن تمام جاهای پنهاهی بدن ما كه باید عشق را پنهان كنند، توجه داشته است. یك لب بدون سبیل برای من مثل چشمه‌ای‌ست كه به وسیله‌ی جنگلی بدون درخت احاطه شده است. این موضوع جمله‌ای را به خاطرم می‌آورد (از یك سیاستمدار) كه سه ماه است مدام در ذهنم تكرار می‌شود: شوهرم كه پی‌گیر روزنامه‌هاست، شبی بحثی منحصر به فرد از وزیر كشاورزی‌مان به اسم آقای ملین ، برایم خواند. نمی‌دانم حالا كس دیگری جایش را گرفته است یا نه. من گوش نمی‌دادم، اما این اسم، ملین، مرا تحت تأثیر قرار داد. نمی‌دانم چرا مرا به یاد كتابِ «صحنه‌هایی از زندگی بوئم» انداخت. فكر كردم قضیه مربوط به یك «گریزت» است. به این شكل بود كه ذره ذره این موضوع به ذهنم وارد شد. فكر می‌كنم آقای ملین برای ساكنین «اَمیُن» بوده كه این جمله را عنوان كرده ، كه من تا همین حالا به دنبال مفهومش بودم: «هیج میهن پرستی‌ای بدون كشاورزی وجود ندارد!» و تازه همین الآن مفهومش را متوجه شدم و حال من هم به نوبه‌ی خود به تو می‌گویم كه هیچ عشقی بدون سبیل وجود ندارد! وقتی كه به این شكل خوانده شود، به نظر مسخره می‌آید، نه؟ هیچ عشقی بدون سبیل وجود ندارد! آقای ملین تأكید می‌كند: «هیچ میهن پرستی‌ای بدون كشاورزی وجود ندارد». این وزیر حق داشت و من حالا به عمقش پی می‌برم. از یك دیدگاه كاملاً متفاوت دیگر، سبیل ضروری‌ست. سبیل چهره را مشخص می‌‌كند. به آدم یك قیافه‌ی آرام، مهربان، جدی، ترسناك، عیاش و جسور می‌دهد. مرد ریشو ـ‌منظورم ریشوی واقعی‌ست‌ـ كه گونه‌هایش سراسر از كرك و پشم (اَه چه كلمه‌ی زشتی) پوشیده است و در نتیجه تمام خطوط چهره‌اش پنهان است، هرگز آن ظرافت را در چهره‌اش ندارد و این در حالی‌ست كه شكل آرواره و چانه، خیلی چیزها را می‌تواند به آن كسی كه باریك‌بین و دقیق است بگوید. مردِ با سبیل، ظاهر جدی خود و درعین حال ظرافتش را حفظ می‌كند.

 

 

 

و چه‌قدر سبیل‌ها حالت‌های متفاوت دارند! بعضی وقت‌ها شكلِ برگشته، فرخورده و عشوه‌گر دارند. به نظر می‌آید صاحبان این سبیل‌ها قبل از هر چیز زنان را دوست دارند.

 

گاهی نوك‌تیز مثل عقربه هستند و حالتی تهدیدآمیز دارند. صاحبان این‌ها شراب، اسب و نبرد را ترجیح می‌دهند.

 

گاهی انبوه، آویزان و مخوف هستند. این سبیل‌كلفت‌ها معمولاً یك شخصیت برجسته را پنهان دارند، یك‌جور خوبی‌ای كه به ضعف می‌ماند و ملایمتی كه خیلی به بزدلی نزدیك است. به علاوه، آن‌چه بیش از هر چیز در سبیل برای من ستودنی‌ست، این است كه فرانسوی‌ست، كاملاً فرانسوی؛ از پدران و نیاكان‌مان به ما رسیده است و بالاخره همچنان نشانه‌ی شخصیت بین‌المللی ما باقی مانده است.

 

 

 

سبیل ظاهری خودستا، مؤدب و شجاع به مرد می‌دهد. به طرزی دوست داشتنی در شراب تر می‌شود و به خنده، حالتی مؤقر می‌دهد. در حالی كه آرواره‌های بزرگ یك مرد ریشو، هر یك از این اعمال را با حالتی سنگین و زمخت انجام می‌دهند.

 

 

 

راستی، چیزی یادم آمد كه مرا به شدت به گریه انداخت و نیز ـ‌الآن متوجهش می‌شوم‌ـ باعث شد تا این اندازه سبیل را روی لب مردها دوست بدارم:

 

در طول جنگ بود و من پیش پدرم به سر می‌بردم. آن موقع دختر جوانی بودم. یك روز جنگ نزدیك قصر ادامه داشت. از صبح صدای توپ و تیراندازی شنیده می‌شد و شب یك سرهنگ آلمانی به خانه‌ی ما آمد، شب را ماند و صبح فردا رفت. به پدرم خبر دادند كه جنازه‌های زیادی در مزرعه‌ها پراكنده اند. پدرم دستور داد جنازه‌ها را جمع كنند و به ملك ما بیاورند تا همه را دفن كنیم. به تدریج كه آن‌هارا می‌آوردند، همه را در امتداد خیابان بزرگی كه در دو طرف پوشیده از صنوبر بود، می‌خواباندند و از آن‌جایی كه كم‌كم بوی بد می‌گرفتند، بدن‌شان را با خاك می‌پوشاندند تا زمانی كه گور دسته جمعی حفر شود. بنابراین فقط سرهایشان با چشم‌های بسته كه به نظر می‌آمد از خاك بیرون زده‌اند و مثل خود خاك زرد بودند ، دیده می‌شدند. خواستم آن‌ها راببینم. اما وقتی كه دو ردیف بزرگ چهره‌های وحشتناك را دیدم، فكر كردم دارد حالم بد می‌شود. بعد شروع كردم یكی یكی چهره‌هایشان را بررسی كردن. سعی می‌كردم حدس بزنم این مردها در اصل كه بوده‌اند. اونیفورم آن‌ها در خاك مدفون بود و زیر زمین پنهان شده بودند و با این حال ناگهان، بله عزیزم، ناگهان فرانسوی‌ها را از سبیل‌شان بازشناختم! بعضی از آن‌ها همان روز نبرد اصلاح كرده بودند، انگار خواسته بودند تا آخرین لحظه جذاب و عشوه‌گر باشند! با این حال ریش‌شان كمی رشد كرده بود، به خاطر این كه می‌دانی، ریش حتا بعد از مرگ هم كمی رشد می‌كند. بقیه به نظر می‌آمد ریش هشت روزه دارند. اما همگی سبیل فرانسوی داشتند، كاملاً متمایز. سبیلی مغرور كه انگار می‌گفت: «عزیزم مرا با دوست ریشویم عوضی نگیر، من یك هموطن‌ام». آه! و من گریه كردم، آن‌قدر اشك ریختم كه اگر این مرده‌های بی‌چاره را این‌گونه نمی‌شناختم، گریه نمی‌كردم.

 

 

 

اشتباه كردم كه این ماجرا را برایت تعریف كردم. غمگین‌ام و دیگر نمی‌توانم به صحبت‌هایم ادامه دهم. خب، خداحافظ لوسی عزیزم، از صمیم قلب می‌بوسمت.

 

زنده باد سبیل!


ادامه مطلب

 
 
[ یک شنبه 29 مرداد 1396  ] [ 4:45 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0



 

سه برادر نزد امام علی علیه السلام آمدند و گفتند میخواهیم این مرد را که پدرمان را کشته قصاص کنی. امام علی (ع) به آن مرد فرمودند: چرا او را کشتی؟ آن مرد عرض کرد: من چوپان شتر و بز و ... هستم. یکی از شترهایم شروع به خوردن درختی از زمین پدر اینها کرد، پدرشان شتر را با سنگ زد و شتر مرد، و من همان سنگ را برداشتم و با آن به پدرشان ضربه زدم و او مرد. امام علی علیه السلام فرمودند: بر تو حد را اجرا میکنم. آن مرد گفت: سه روز به من مهلت دهید. پدرم مرده و برای من و برادر کوچکم گنجی بجا گذاشته پس اگر مرا بکشید آن گنج تباه میشه، و به این ترتیب برادرم هم بعد از من تباه میشود. امیرالمومنین (ع) فرمودند: چه کسی ضمانت تو را میکند؟ مرد به مردم نگاه کرد و گفت این مرد. امیرالمومنین (ع) فرمودند: ای اباذر آیا این مرد را ضمانت میکنی؟ ابوذر عرض کرد: بله. امیرالمومنین فرمود: تو او را نمیشناسی و اگر فرار کند حد را بر تو اجرا میکنم! ابوذر عرض کرد: من ضمانتش میکنم یا امیرالمومنین. آن مرد رفت . و سپری شد روز اول و دوم و سوم ... و همه مردم نگران اباذر بودند که بر او حد اجرا نشود... اندکی قبل از اذان مغرب آن مرد آمد. و در حالیکه خیلی خسته بود، بین دستان امیرالمومنین قرار گرفت و عرض کرد: گنج را به برادرم دادم و اکنون زیر دستانت هستم تا بر من حد را جاری کنی. امام علی (ع) فرمودند:

 

چه چیزی باعث شد برگردی درحالیکه میتوانستی فرار کنی؟

 

آن مرد گفت: ترسیدم که بگویند "وفای به عهد" از بین مردم رفت...

 

 امیرالمونین از اباذر سوال کرد: چرا او را ضمانت کردی؟

 

 ابوذر گفت: ترسیدم که بگویند "خیر رسانی و خوبی" از بین مردم رفت...

 

اولاد مقتول متأثر شدند و گفتند: ما از او گذشتیم... امیرالمومنین علیه السلام فرمود: چرا؟

 

گفتند: میترسیم که بگویند "بخشش و گذشت" از بین مردم رفت...

 

و اما من این پیام را برای شما فرستادم تا نگویند "دعوت به خیر" از میان مردم رفت...

 


ادامه مطلب

 
 
[ یک شنبه 29 مرداد 1396  ] [ 2:11 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

می گوید: "خال را بگذار آن طرف‌تر." می‌گویم: "دوباره زد به سرت؟ من‌ام،من." مداد را از دستم می‌گیرد، چانه‌ام بیش‌تر درد می‌گیرد و خال را می‌گذارد آن‌جا كه خودش می‌خواهد. بعد دست‌هام را از پشت حلقه می‌كند. هاهای ‌نفسش پشت گردنم را گرم می‌كند. حالا در آینه زل می‌زند به جایی ‌پایین‌تر از چشم‌هام. آهان. به همان خال زل زده. می‌خواهم تكان بخورم. آخر نفسش خیلی‌گرم است و می‌سوزاند گردنم را. اما فشار دست‌هاش نمی‌گذارد. بازویم را تكان می‌دهم و می‌گویم: "چه‌كارمی‌كنی؟ دستم در رفت." انگار مبهوت شده باشد و من بهتش را كنار زده باشم، می‌گوید: "چی‌؟" می‌گویم: "ول كن دست‌هامو... ول كن دیگه... دست‌هام درد گرفت..."

آن‌چه در این روایت كوتاه و شاید هم از نظر بعضی‌، بی‌سروته خود را نشان می‌دهد، بهت مردی‌ست كه می‌خواهد زنش را آن‌گونه آرایش كند كه خود می‌خواهد. شاید برای همین است كه مداد آرایش را از دست زن می‌گیرد و خود، مشاطه‌ی دلارام خود می‌شود تا آن طور آرایشش كند كه خود می‌خواهد.

تا این‌جا كه چیز خاصی ‌نیست. یعنی‌دست كم من چیز خاصی‌ در مورد این روایت نگفته‌ام. اما اگر یك‌بار دیگر، همان چند سطر بی‌سروته را بخوانید، می‌بینید كه سایه‌ی تردیدی ‌هم هست. سایه‌ای كه بر آن اتاق كه شاید اتاق خواب زن و مرد باشد، سایه افكنده. حالا تردید در كجاست، من درست نمی‌دانم، یعنی‌ نمی‌توانم فتوا صادركنم كه مثلا زن، به مرد شك كرده، یا بهت مرد، اصلا خودش شك‌برانگیز است. اما آن‌چه می‌توانم بگویم این است كه راوی ‌در روایت، آن‌قدر هنرمندی ‌به خرج داده كه هرخواننده‌ای‌، تنها نقش زنی ‌اسیر، یا شاید هم مست، در دست مردی ‌مبهوت را در چهره‌ی او ببیند. پس تنها می‌ماند مرد. مردی ‌كه بهتش را نمی‌تواند از زن پنهان كند.

اما من می‌گویم باید باز هم دنبال سایه بگردیم. یعنی ‌سایه‌های ‌دیگری را هم در متن جستجو كنیم. البته متن كه می‌گویم، منظورم، همان چند سطر روایت بی‌سروتهِ زن است و من حالا سایه‌ای را از فشار دستان مرد، بر بازوانِ حتما عریان زن، احساس می‌كنم. نمی‌شود گفت كه این رابطه، تنها یك رابطه‌ی صرفا جسمانی‌ست و در نهایت به رختخواب و عشقبازی ‌و رخوتِ بعد از آن ختم می‌شود. چه بسا در همان لحظات عشقبازی‌، عفریته‌ی مرگ بیاید و با مرد یكی ‌شود و آن وقت از زن، زن راوی‌، چه باقی ‌خواهدماند، جز جسدی‌ سرد و بی‌جان، با خالی كه حتما در غسالخانه پاك خواهد شد. این است كه ایه‌ی مرگ را هم می‌شود در این اتاقِ به ظاهر آرام دید.

اما از كنار این سایه به‌سادگی ‌نمی‌شود گذشت. باید ایستاد و در چشم‌های ‌مبهوت مرد، در آینه زل زد و چیز دیگری‌ را هم دید. یا بهتر بگویم، سایه‌ی دیگری را هم كشف كرد؛ مثلا سایه‌ی ترس را. مرد باید نگران چیزی‌ باشد در گوشه‌ی همان اتاق خواب مثلا، یا زیر یكی‌ از كاشی‌های‌ كف‌پوش اتاق. مرد می‌تواند نگران صندوقچه‌ای‌ باشد پر از اسرار؛ اسراری‌ كه شاید به‌نظر مسخره و حتا‌ ابلهانه بیاید، اما بهتی كه در چهره‌ی مرد جا خوش كرده، می‌گوید كه حكایت، چیز دیگری‌ست و در آن صندوقچه می‌شود چیزهایی را یافت كه باید خاطرات مرد را روزی ‌شكل داده باشد؛ مثلا نامه‌ای‌، عكسی‌ یا شاید هم عكس‌هایی از زنی‌.

حالا كه به این‌جا رسیده‌ایم، می‌خواهم زن راوی نامی‌ داشته باشد، ‌تا در مصاف با آن زن كه نامه یا نامه‌هایش درون صندوقچه‌ای‌ زرد است، چیزی‌ كم نیاورد؛ نامی‌ كه سپر شود در مقابل آن زن درون صندوقچه كه نامش رؤیاست. این است كه من نام شیدا را بر او می‌گذارم و باز فكر می‌كنم به تصویر شیدا درون آینه؛ عریان و اسیر در دستان مرد.

 

مرد نامه‌های عاشقانه‌ی زنی به نام رؤیا را در صندوقچه پنهان كرده. زن هرگز مرد را به نام نخوانده. مرد همیشه برای‌ او "محبوب من" بوده و آن‌جا كه دو دست را بر شانه‌ی مرد حلقه كرده و چانه را بر صورت مرد فشار می‌دهد، این تكیه‌كلام را پذیرفتنی‌تر می‌كند. این است كه من هم تا پایان این جملات، به مرد نامی نخواهم داد و خواهم گذاشت تا مرد هم‌چنان غرق در بهت خود، شیدا را در آغوش بفشارد و نگران نامه‌ها و عكس‌های‌ رؤیا در همان صندوقچه‌ی زرد باشد.

 

اما سایه‌ی مرگ كه بیاید، حتما چیزی‌ قبل از آن باید باشد؛ نه لزوما خشونت یا فشار، حتا‌ می‌تواند عشق باشد یا بوسه‌ای زهرآگین مثلا، كه مرگ را به استقبال می‌رود. اما شیدای من در آینه‌ای‌ كه در روایت هست، می‌گوید: "دست‌هام درد گرفت... ول كن دست‌هامو..." و این‌جاست كه خشونت دست‌های‌ مرد او را وامی‌دارد تا اگر زن خواست بازوان عریان را از دستان پرموی‌ مرد بیرون بكشد، او را هم‌چون تصویری‌ ثابت، در قاب آینه نگاه دارد. حالا هرقدر هم كه شیدا بخواهد از دست مرد، خود را بیرون بكشد و مثلا زیر لحاف بخزد یا اصلا فرار كند، به اتاقی‌ دیگر برود و در را به روی خود ببندد كه نمی‌تواند و همین طوری‌هاست كه تنفس مرد، سرشانه‌های‌ عریان زن را گرم می‌كند و تن زن، به‌خصوص زیر بغل‌ها و كشاله‌ی ران‌ها به عرق می‌نشیند.

حالا می‌خواهم از رؤیا بگویم. هرچه باشد، حالا دیگر نوبت اوست. حالا درست است كه در آینه‌ی روایت، نقشی ‌از او نیست، اما این دلیل نمی‌شود كه من او را از یاد ببرم. همان بهت مرد كفایت می‌كند تا سراغ صندوقچه‌ی زرد بروم و پشت یكی‌ از عكس‌ها را بخوانم كه با همان دستخطِ نامه‌ها نوشته شده: "تقدیم به مرد رؤیاهای رؤیا " . خنده دار است، نه؟ شیدا می‌تواند از این سانتی‌مانتالیزم پشت عكس، زهرخندی‌ بر لب بنشاند و در نهایت، دستان خود را از دستان مرد جدا كند و برود. حتا‌ به اتاق دیگری هم نرود. در همان‌جا، همان تختخواب كه باید آن طرف‌تر از آینه باشد، زیر لحاف برود، لحاف را بالا بكشد و حتا اگر مرد آمد كنارش دراز بكشد، خودش را آن طرف‌تر بكشاند. اما هرچه باشد حق با شیداست. دیگر این روزها عشق را به این زبان بیان نمی‌كنند. یك "چه‌طوری‌؟" یا یك "چه خبر از دنیا؟"، شاید مدرن‌ترین حالت ابراز عشق باشد. اما در نامه‌ها هم هرچه عبارت است و هر چه جمله‌پردازی‌ست، به همین صورت آمده. مثلا آن‌جا كه در نامه‌ای‌ می‌گوید: "می‌خواهم آن‌قدر در بغل بفشاری‌ام تا تمام شیره‌ی جانم در برود." یا جای دیگری‌كه می‌گوید: "دلم برای شقایق‌های سوخته‌ی بوسه‌ی تو تنگ شده، بازگرد ای‌مرد." می‌بینید كه هرچه هست، همه از این جنس است و بهتر است حالا كه حال شیدا از این جملات و عبارات به‌هم می‌خورد، باقی عكس‌ها و نامه‌ها در همان صندوقچه‌ی زرد، زیر تختخواب، یا زیر كاشی كفِ اتاق بماند و مرد، هم‌چنان در آینه‌ی روایت، دستان شیدا را از پشت بفشارد و حتا چانه‌ی زبر را بگذارد روی شانه‌ی او؛ جوری كه شانه های سفید شیدا، از زبری‌صورت مرد قرمز شود و صورت، كم‌تر حركت كند وخال در آینه ثابت بماند. حالا اگر شیدا خواست باز هم حركت كند یا در ذهن به رؤیا فكر كند، آن حكایت دیگری‌ست.

شیدا می‌داند كه رؤیایی‌هست، و حتا می‌داند كه در صندوقچه، عكس زنی‌ست با خالی زیر لب‌ها. اما خال آن‌جایی نیست كه حالا مرد گذاشته. شیدا می‌داند كه اگر مرد بخواهد خال را دقیق‌تر بگذارد، باید نقطه‌ای را در نظر بگیرد، درست در گوشه‌ی سمت راست، یك بند انگشت پایین‌تر از لب‌ها و بعد مداد را همان‌جا فشار بدهد؛ آرام، نه آن‌طور كه پخش بشود و باسمه‌ای به‌نظر بیاید. حالا باسمه‌ای به‌نظر آمدن به كنار، خال اگر طبیعی‌نباشد با بوسیدنی یا مكیدنی محو می‌شود و آن وقت لذت تصویر، چیزی كم خواهد داشت و شاید مرد هم این را می‌داند كه دستان پر مو را، دور بازوان عریان شیدا حلقه كرده و هنوز چانه‌ی زبر و نتراشیده‌اش را بر شانه‌ی چپ شیدا فشار می‌دهد؛ طوری كه شیدا می‌خواهد سرشانه‌های سرخ‌شده از زبری چانه‌ی مرد را بخاراند و نمی‌تواند.

شیدا از وجود رؤیا خبر دارد. این را كه می‌گویم یقین دارم. از توصیفی هم كه شیدا از بهت چهره‌ی مرد می‌دهد، پیداست. شیدای من می‌داند كه مرد، اگر هم به خال زیر لب او نگاه می‌كند و نه به چشمان او و نه موهای خرمایی‌رنگ انبوهش، كه پشت سر جمع‌شان كرده و ریخته تا پشت كمرگاه، همه به خاطر رؤیاست. اما می‌گذارد مرد هم‌چنان مبهوت بماند و هم‌چنان سعی‌كند، درخال زیر چانه‌ی او، صورت رؤیا را باز بیافریند.

شیدا می‌داند هر لحظه ممكن است زن دیگری از راه برسد و با همان خال، درست در همان جا، جلوی آینه بایستد و بازوان مرد، دور دستان آن زن حلقه شود و انتهای حلقه‌ی دستان مرد، درست جایی‌ باشد كه یك سپیدی بی‌شكن صاف، از پشت تور مشكی لباس خواب پیداست؛ یك سطح نرم و لغزنده كه زیر دستان مرد می‌تپد. شیدا شاید فكر كند كه این طوری بهتر هم هست. اصلا همان بهتر كه مرد برود با آن نشمه و بگذارد او شب‌ها آرام بخوابد. اما این را هم می‌داند كه مرد به عشقبازی تنها رضایت نمی‌دهد.

شیدا می‌داند كه در آن صندوقچه‌ی زرد، حتا یك عكس دونفره از آن‌ها نیست كه عشاق می‌گیرند: شانه به شانه‌ی هم، یا دست در كمر هم یا لبی را بر گونه‌ای فشار می‌دهند. درست است كه برای برداشتن این طور عكس‌ها باید نفر سومی هم باشد، اما اتاق خالی‌ست و همین می‌تواند سایه‌ای از خلوت و وحشت را به خواننده القا كند. به هرحال در تمام عكس‌ها رؤیا تنهاست.

 

در یكی از عكس‌ها، رؤیا با موهایی كوتاه به سبك مصری به دوربین خیره شده و لبخند می‌زند. لبخندش شاید تنها چیزیست كه می‌تواند تصور خلوت و تنهایی اتاق را از ذهن پاك كند. رؤیا در عكس، لباسی به تن دارد با آستین‌هایی‌از جنس گیپور و بته جقه‌های درشت. اتصال بین بافت‌ها، آن‌قدر زیاد است كه حتا‌ حلقه‌ی كوچك میان سینه‌بند مشكی‌ را هم می‌شود دید و هم‌چنین روژ عنابی كم‌رنگی كه به لب مالیده و ریملی كه به چشم‌ها كشیده. از خط چشم و لب خبری نیست اما خال هست. شیدا حتا‌ قبل از این كه عكس را با دقت ببیند هم می‌دانسته كه خال هست.

در عكسی دیگر، رؤیا حوله‌ی نارنجی حمام را روی سر انداخته و طره‌ای مو از جلوی حوله بیرون افتاده. ادامه‌ی حوله روی سرشانه‌هاست و تا آن‌جا كه كادر عكس نشان می‌دهد، می‌شود سپیدی بالای‌ سینه رؤیا را هم دید و باز هم خال، همان‌جا كه گفتم، زیر لب، هست و باز هم رؤیا، قبل از این‌كه عكس را از لای كاغذی سفید با گلبرگی بنفش چسبیده بر پایین آن بردارد، می‌دانسته كه خال هست. اما در تصویری دیگر كه مرد آن را لای‌ پاكتی‌ قهوه‌ای‌ پنهان كرده، رؤیا با لباس خواب تور مشكی در رختخواب دراز كشیده. البته رختخواب با این رختخوابی كه كنار آینه‌ی روایت است، فرق می‌كند. قسمت بالای ‌تختخواب، سیاه است و لحاف هم گل‌های‌ درشت صورتی‌ در زمینه‌ای‌ سفید دارد كه تا بالای سینه‌ها بالا آمده و تنها دو بند نازك لباس خواب و سرشانه‌های عریان و موهای پریشان رؤیا بر بالش گلدوزی‌شده پیداست. سر به سمت راست بالش متمایل شده وپلك‌ها بسته است. اما خالی در این عكس پیدا نیست.

یقین دارم شیدا بارها و بارها این عكس را با دقت نگاه كرده و حتما اگر خالی بوده، می‌دیده، اما نیست. این عكس هم با دوربین پولاروید گرفته شده مثل بقیه عكس‌ها، و شیدا می‌داند این عكس‌ها فقط یك‌بار می‌تواند چاپ بشود. با تمام این حرف‌ها، حتا یك‌بار هم وسوسه‌ی سوزاندن یا دورانداختن عكس‌ها به سراغش نیامده. فقط شك كرده نكند آن خال زیر لب رؤیا، وقتی از حمام بیرون آمده بوده، باسمه‌ای باشد. یعنی قبل از آن‌كه مرد از او عكسی‌گرفته باشد، رؤیا را همان‌طور پیچیده درحوله‌ی نارنجی حمام، لابه‌لای بازوانِ حتما عریان گرفته باشد، جلوی آینه برده باشد و خال را درست گذاشته باشد همان‌جا كه باید بگذارد.

اما تنها چیزی كه در این‌جا ناگفته می‌ماند، سرنوشت رؤیاست. شیدا یك‌بار دیگر، در همان روایت كوتاه و چند سطری‌، به چشمان مبهوت مرد نگاه می‌كند. حتا اندیشه‌ی فرار هم دیگر با او نیست. این است كه لخت و آرام در دستان مرد می‌ماند و می‌گذارد گاه‌گاهی‌، بازوان خشن مرد، شانه‌هایش را بخراشد یا سر آرنج‌ها محكم توی‌ پستان‌ها بخورد. اما اگر مرد كمی صبر كند، شیدای من به او خواهدگفت جای‌ دقیق خال كجاست: یك بند انگشت پایین‌تر از خط لب‌ها، طوری كه با چین‌های راست لب، فاصله زیادی نداشته باشد. زیاد هم لازم نیست شیدا را در بغل فشار بدهد. شیدا، همان‌جا درون آینه‌ی روایت، زیر نگاه مبهوت مرد باقی‌خواهد ماند.

 

 

 


ادامه مطلب

 
 
[ یک شنبه 29 مرداد 1396  ] [ 2:07 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0
.: Weblog Themes By Rasekhoon :.

تعداد کل صفحات : 36 ::      1   2   3   4   5   6   7   8   9   10   >  

درباره وبلاگ

آخرين مطالب
آمار سایت
كل بازديدها : 45577 نفر
كل مطالب : 769 عدد
کل نظرات : 0عدد
آخرین بروز رسانی : سه شنبه 1 اسفند 1396